صائن الدين على بن تركه

107

چهارده رساله فارسى ( فارسى )

پس شكافتن قمر كه در قرآن آمده معنىيى « 1 » ديگر داشته باشد . و آن معنى به زبان ايشان گفتن ، موقوف ذكر « 2 » مقدمه‌اى است از اصول ايشان كه تحقيق كرده شود . و آن اين است كه : هر كوكبى و هر فلكى كه هست آن را باطنى اثبات مىكنند و عقل مىخوانند . و باطن قمر را از آن « 3 » جمله عقل فعّال خوانند . و هم در اصول ايشان مقرر شده كه غايت مرتبهء كمال آدمى ، كه مرتبهء ختمى است ، آن است كه به عقل فعّال پيوندد يا با او يكى شود . در آنجا خلاف « 4 » كرده‌اند . و اين مرتبه را عقل مستفاد خوانند ، و هركه بدين مرتبه برسد هرچه را متوجه شود در حال معلوم كند ، بىآنكه در آن فكرى از نو بكند . و هيچ مرتبه‌اى در كمال آدمى و راى اين « 5 » نيست پيش ايشان . هرگاه كه اين مقدمه مقرر شد ، پس شكافتن قمر كنايت باشد از گذشتن ظاهر او ، و به باطن او كه عقل فعّال است پيوستن « 6 » . و چون هيچ مرتبه در كمال آدمى نزد ايشان و راى آن نيست ، و مرتبهء ختمى عبارت از نهايت كمال نوع آدمى است ، از براى اين شكافتن قمر ، خاصهء حضرت ختمى شد . اين است تحقيق شق قمر به زبان حكماى ظاهر كه ايشان را مشاييان خوانند كه ارسطوطاليس « 7 » معلم ايشان است و ابن سينا رئيس و شيخ « 8 » . چو يونان آب بگرفته است خاك راه يثرب شو * كه يك چشمان اين راه‌اند ، ره‌بينان يونانى طبقهء چهارم حكماى قديم كه به عرف زمان ، ايشان را اشراقيان خوانند . و بر اصول ايشان نيز شكافتن قمر محسوس ، محال است . و معنى اين به طريق ايشان « 9 » هم موقوف مقدمه‌اى است كه از اصول ايشان بيان كرده شود .

--> ( 1 ) - ب ، دم : معنى . ( 2 ) - م 4 : بر ذكر . ( 3 ) - ب : از جمله فعال . ( 4 ) - ب : به خلاف . ( 5 ) - ب : ورى اين است . در نسخهء م 4 : از كلمه ( اين نيست ) تا ( عبارت از نهايت ) را ندارد . ( 6 ) - ب : پيوسته . ( 7 ) - م 2 : ارسطاطاليس . ( 8 ) - ب : بيت . م 4 : شعر . ( 9 ) - م 2 : ايشان موقوف .